بعد از زایمان
بعد از زایمان یکماه مامان اینجا موند تا کمی با بچهداری آشنا شدیم. یک هفته بعد از زایمان، مهرسام زرد شد و دکتر گفت باید بیشتر شیر بخوره تا کمبود آب بدنش جبران بشه و اینکه زردی بعد از٧ روزگی خطری نداره و نگران نباشیم و اونقدری زردیش بالا نیست که نیاز به بستری داشته باشه خلاصه که کلی کارا کردیم تا زردی کنترل شد . از هفتهی دوم هم دلدرد شروع شد که خدا رو شکر برای مهرسام شدید نبود و شبها حدود سه ساعت طول میکشید که با راهکارهایی که دکتر تجویز کرده بود بهتر میشد ومیخوابید. روزهای اول بعد زایمان روزهای سختیه ولی به سرعت میگذره و بعد از یکماه آدم کاملاً به شرایط عادت میکنه و روبراه میشه. چهار روز بعد از زایمان شناسنامهی مهرسام جون رو گرفتیم. کلی دردسر داشت چون ما تقریباً ده سال بعد از تاریخ عقدمون بچهدار شده بودیم کلی مدارک بالینی میخواستند و به خاطر همین طول کشید و هادی جون دو روز دنبال کاراش بود مشکل بعدی هم برای ثبت اسم بود که به خاطر سه سیلابی بودن به ما اجازه ندادند توی شناشنامه اسم گل پسرو محمد مهرسام بزاریم در نهایت مهرسام گذاشتیم و تصمیم گرفتیم خودمون محمد مهرسام صدا بزنیم
دیگه اینکه ٢٢روزگی مهرسام براش یه جشن گرفتیم و همه ی دوست و آشناهارو دعوت کردیم تا هم دور هم باشیم و هم اینکه همه یباره بیان دیدنمون، اخه روزهای اول از یه طرف بخیه و درد سزارین، از یک طرف بچه نوزاد و بیتجربگی و بیخوابی شبانه؛ از یک طرف هم هر روز بعدازظهرها نخایم حاضر شیم که مهمون میخواد بیاد و ... که به خوبی برگذار شد اما مهرسام ما خیلی بیقراری کرد و من نتونستم زیاد پیش مهمونا باشم
٢٣ روزگی گل پسر هم دعوت شدیم دماوند خونه دایی محمد که کلی خوش گذشت البته این اولین مهمونیی نبود که مهرسام میرفت قبلش چون ماه رمضان بود افطاری چند جایی رفته بودیم اولین مهمونی خونه دایی جلال و عمه هدی بود بیرون از خونه
در ٢٥ روزگی هم برای اولین بار مهرسام رو بردیم مسافرت شمال اولش فکر میکردم که سخت باشه اما آب وهوای شمال روی مهرسام اثر کرده بود و روز اول همهش خواب بود و به زور چشماش رو باز میکرد، شیر میخورد و دوباره میخوابید و بجز شب اول بقیه شبها پسر خوبی بود ، کنار ساحل هم که میرفتیم آروم بود و به صدای آب گوش میداد و معلوم بود که خیلی دوست داره.خلاصه که آقا مهرسام اون چند روز حسابی با ما همکاری کرد و پسر خیلی آقایی بود. خدا رو شکر تجربهی اولین مسافرت پسرم برامون شیرین تموم شد
بعد از برگشت از شمال قرار بود بریم تا یه مدت هم خونه ی مامان بمونیم برای همین ٢ روزی که تهران بودیم اقا مهرسام رو بردم برای چکاپ یکماهگی که وزن ٤cg وقد 54 cm شده بود روزی هم که یک ماهه میشد وقت آتلیه داشتیم ، توی آتلیه قرار بود یه عکس با چشمای بسته از مهرسام بندازیم که هر کاری کردیم گل پسر نخوابید و توی همه ی عکساش چشماش باز بازه
. فرای اون روز هم رفتیم پیش مامان و بابا و 15 روزی اونجا بودیم،توی این مدت دوستان و اقوام میومدن دیدن مهرسام و حسابی مامان مشغول مهمونداری بود ولی با این حال چند باری رفتیم پارک سیفیه آخه من عاشق اونجام و وقتی برم ملایر، حتمآ اگه شده خیلی کوتاه به اونجا یه سر میزنم.روزای اخر هم که هادی جون اومد پیشمون دسته جمعی برای اولین بار رفتیم گیان که کلی خوش گذشت .
مامان روز آخر از صبح ناراحت بود و جدا شدن از مهرسام بعد این مدت براش خیلی سخت بود. بابا هم همینطور .کاش مامان و بابا هم تهران زندگی میکردند تا شیرینی لحظههای شاد با هم بودن با ناراحتی خداحافظی تلخ نمیشد.مامان توی این مدت خیلی زحمت کشید از جون و دل به مهرسام میرسید واقعآ ازش ممنونم و امیدوارم بتونیم من و مهرسام در اینده تلافی کنیم


بعد از زایمان
